تبليغاتX
ما تنها نیستیم چون خدارو داریم
ما تنها نیستیم چون خدارو داریم تا وقتی خدارو داریم غم نداریم و اگه غم نداشته باشیم خوشبختیم
hghg
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:23  توسط سیمین  | 

yuuy
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:22  توسط سیمین  | 

huyh
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:22  توسط سیمین  | 

bjhkh
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:21  توسط سیمین  | 

dfd
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:21  توسط سیمین  | 

eeste
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:20  توسط سیمین  | 

tretretr
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:19  توسط سیمین  | 

dss
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:19  توسط سیمین  | 

dse
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:18  توسط سیمین  | 

 

زندگی چیست؟خون دل خوردن اولش رنج وآخرش مردن

سرود گل
با همین دیدگان اشک آلود 
از همین روزن گشوده بدود
به پرستو، به گل ، به سبزه درود ، به شکوفه ،
به صبحدم ، به نسیم
به بهاری که میرسد از راه ، چند روز دگر به ساز و سرود
ما که دل هامان زمستان است
ما که خورشیدمان نمی خندد
ما که باغ و بهارمان پژمرد
ما که پای امیدمان فرسود
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
سر راه شکوفه های بهار ، گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه شوق با تمام وجود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:17  توسط سیمین  | 

 

اگر می دانستی که چقدر دوست دارم

اگر می دانستی که چقدر دوست دارم

هیچ گاه

برای امدنت بارن را بهانه نمی کردی

رنگین کمان من

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط سیمین  | 

دل من یه روز به دریا زد ورفت...

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت...

زنده ها خیلی براش کهنه بودن...

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت...

هوای تازه دلش می خواست ولی...

آخرش تو غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت...

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:16  توسط سیمین  | 

جملات کوتاه و عاشقانه   :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

 

 

جملات کوتاه و عاشقانه   :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

 به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی



دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

 به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی



دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:14  توسط سیمین  | 

سلام بچه ها امید وارم حالتون خوب باشه و لحظه لحظه زندگیتون شادی و خوشهالی بچه ها برام دعا کنید اونی که زندگیمه دیگه جواب زنگ هامو نمیده دعا کنید حد اقل سری به وب لایگم بزنه بدونه الان چه حالی دارم عزیزمه اما....... هیچ وقت نمی خواستم پسر هارو به چشم یه نامرد نگاه کنم اما شددددددددد برام دعا کنید که تحمل کنم این وضعیت رو حامد جان اگه اینو خوندی بدون عزیزمی . زندگیمی. زندگیمو نابود کردی  این گلم برای همیشه تقدیم به گلمممممممممم  این که ما تنها نیستیم خدارو داریم تا وقتی خدارو داریم غم نداریم و غم نداشته باشیم خوشبختیم شعار منو حامدم بود حامد داغونم کردی دمت گرم برو به همه بگو که مردی که با احساساتم بازی کردی برو بگو

 

 khhj

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 18:11  توسط سیمین  | 

برای از تو گفتن ، دل به غزل سپردم

                         نوشتم عاشقونه ، تو رو به قصه بردم

تموم واژه ها را بخاطر تو چیدم      میون مثنوی هام فقط تو را سرودم

گیرم این فردا و فرداها فردا هم گذشت

                       تا کدامین روز باید فکر فردا ها نشست

حاصل عمرت چه باشد در ترازوی زمان

                        باید از امروز بار روز فردا را ببست

یکی اومد گل خواب مرا چید         به دست باد پرپر کرد و خندید

ز سر وا کرد گیسوی طلائی         دلم را بست و با خود برد و کوچید

 

***************************************

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

                         بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود

                        در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

تا در ان غربت نسوزد از غم بی همدمی

                        تار و پودم را براو ویرانه کردم بر نگشت

این من مسجد نشین عاشق سجاده را

                         مدتی هم ساکن میخانه کردم بر نگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست

                          خویش را با دیگران بیگانه کردم بر نگشت

عاقبت هم در امید این که بر می گردد او

                            عالمی را از غمش ویرانه کردم بر نگشت

***************************************

دل نازک من شکستن ندارد     تن خسته ام تاب خستن ندارد

خدا داند این رشته مهربانی      میان من و تو گسستن ندارد

شکسته ست بال و پر مرغ هستی

                                        توان ز گرداب رستن ندارد

در مهربانی بر عاشق توان بست

                                          در کاخ احساس بستن ندارد

شکستی به سنگ جفا گر بسی    دل نازک من شکستن ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:0  توسط سیمین  | 

دلتنگی ؟ واژه ی اشنایی مگه نه ؟

اما خوب که بهش نگاه کنی می فهمی خیلی عمیق مثه ته اقیانوس کبیر ... دلتنگی وقتی میاد که قاصدک اروم اروم روی شونه ی باد می افته تو حیاط خونه و به تو میگه زمستون دلت رسید .

دلتنگی وقتی به دلت سرک میکشه که صدای غرورت تو پائیز زیر پاهات برگهای خشک پیاده رو را زیر پاهای احساساتت له میکنی .

دلتنگی وقتی دزدکی مهمونه دلت میشه که دنیا با تمام عظمتش تو چشات حقیر و کوچیکه توی اسمون شهرت حتی یه ستاره هم واست چشمک نمیزنه و تو باید حرفات رو واسه بالشی که پر از گریه هاته روایت کنی .

دلتنگی وقتی ناخونده میاد که می بینی بی هیچ دلیلی گونه هات شدن بستر قطره های بارون چشات که میاد اروم اروم کنار لب تشنه ی تنهائیت و تو از خجالت از در و دیوار دلت پاکشون میکنی تا لااقل جلوی یه مشت اجر بی احساس که شدن محرم رازت ابروت نره .

دلتنگی موقعی میشه همسفر راهت که غریبی و تو غربت دلت واسه یه غریبه می تپه و قلبت اونقدر غریبه رو اشنا می دونه که فراموش میکنه بتپه اونوقت دلت چاره ای جز دلتنگی نداره .

دلتنگی وقتی میشه همسایه دیوار به دیوار دلت که شونه های خسته ات دیگه تاب قصه ی غصه نداره دیگه گلوت فریاد کشیدن و یادش می ره دیگه پاهات یاری رفتن نداره اونوقت که دلت تنگ تنگ تنگ میشه .

دلتنگی وقتی مثه یه پیچک می پیچه دور پای خستت که نگاه تو دیگه رو نگاه اشنا و غریب رو نمی خونه دیگه عزلت مثه بختک شبها به جای لحاف روی سینت پهن شده انگشتات می لرزن و عرق لای تک تک موهای بدنت می دوه ... اره دوست من دلتنگی همینه .

دلتنگی یعنی شهامت همه ی این حرفا واسه ی همینه که وقتی دلت تنگ می شه دیگه چشات حوصله ی دیدن رنگین کمون فردا رو نداره ولی با تموم این حرفا از چی دلتنگ شدی و بدون که دلخوشی ها کم نیست !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:59  توسط سیمین  | 

پروردگارا ، به من ارامش ده تا بپذیرم انچه را نمیتوانم تغییر دهم ، دلیری ده تا تغییر دهم انچه را که می توانم ، بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم ان مطابق میل من رفتار کنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:57  توسط سیمین  | 

در گذری از شهر عشق رسمی این چنین دیدم مجنون ها بر دار اویخته شده بودند و لیلی ها بر چهار پایه انها لگد می زدند من که دیگر از عشق متنفر شدم دیگر نمی خواهم عاشق باشم ! اصلا لعنت به هر چه عشق ! اخر این جه رسمیست !!! ( من که می دونستم شما دوستان بهتر عشق و بشناسید  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:56  توسط سیمین  | 

من " تو" را

 

از موج نگاهت

          در هیجان زده  ابرهای  غروب   پاییزی

 

از ظلمت چشمانت

            در    فروزنده  ،  خورشید   عالم  تاب

 

از ناز نَظرَت

           درآرمیده شنهای صحرایی و ساحلی

 

از رقص مژگانت

          در  دلبرانه  عشوهً   علفزارانٍ   در  باد

 

از کشیده ابروانت

             بر   لطیف  رنگینک کمان  آسمانیت

 

من" تو" را از

 

     ریتم " قلبم "

          و

 

             " قلبم " را

 

                     از " حضور تو "

 

                                                 شناختم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 15:55  توسط سیمین  | 

l;i

 

لكنت نگاهم

 ميان نگاه تو و بازتاب نگاهم

ميان اين همه واژه كه آهنگي گرم مي نوازند

پي جمله اي سردم

كلمات ذهنم آهنگ زيبايي ساختند

ولي نمي ارزه به يك حرفم

دوستت دارم

هزاران بار مي توانم آن را در آسمان نگاهت بشويم

ولي چون از براي زبانم نميتوانم حتي يكبار بگويم

پس هزاران بار زه لكنت نگاهم ، مي نگاهم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:19  توسط سیمین  | 

 

hgh

 

ای محبوب من.........!

ای محبوب من.........۱

ای همدم تنها یی هایم ..............!

آمده ام دوباره با دستانی لرزان از خوف و محکم از امید به درگاهت و می دانم که مرا دوباره با دستان گرمت نوازش می کنی ...

مهرت از دلم برون نمی رود حتی اگر مرا از در خانه ی عشقت برانی ...

تو ای معشوق من !

اینک فقط از تو می خواهم که مرا ثانیه ای رها نکنی ، چرا که من بدون نظر تو دیگر نیستم.

خدای من ! این بار نیز مهر و بخشش را برایم ترجمه کن و مگذار دستان خسته ام خالی از درگاهت برگردد...

دوستت دارم و به تو همیشه محتاجم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:14  توسط سیمین  | 

 

ghghgh

 

***کاش هنوز کودک بودم...

کودک بودم و آرزوهایم بزرگ ، افکارم پر از تخیل ، تمام دغدغه روزانه ام تمیز نگه داشتن لباسهای عروسک قرمزم بود و لالایی شبانه ی تا او را بخوابانم ...

آه !!!

بزرگ که شدم ،کم کم زندگی به من آموخت که آرزوهایم را محدودتر کنم ،فکرهایم واقعی تر و نگرانی هایم وسیع تر شد!

و اما اکنون ...

باید فکر کنم که دیگر کودک نیستم و آن عروسک مرده است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:10  توسط سیمین  | 

   

 

 

 

 

 

 

hghghgh اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم

    مرا دوست داشته باشي !!!!!!!!!!!

·

      خرج كن ولي اصراف نكن. عاشق شو ولي ديوانگي نكن. آسوده باش ولي بيخيالي نكن

       حرف بزن ولي وراجي نكن. دوستت دارم........... ولي پررو نشو !!!!!!!!!!

 

·      مي گويند سه چيز زاده عشق نيست :جدايي ، سفر، فراموشي.

      ولي آن زمان كه تو منو تنها گذاشتي رفتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم !!!!!!!!!!

 

·      قلبت را خالي نگه دار . اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن

       که فقط يک نفر باشد به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ...

       زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز !!!!!!!!!!!

·

       هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده... حتي اگر كسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...

       عشق را تجربه كن حتي اگر توش شكست بخوري...

        اينو بدون كه اگر كسي وارد زندگيت شد و گذاشت ورفت

       علاوه بر اينكه يه خاطره به جا ميزاره ميتونه يه تجربه هم به جا بزاره !!!!!!!!!!!

· 

     آدم ، تنها مخلوقی است که نمی خواهد، همان باشد که هست !!!!!!!!!!!

·

      اگه کسی رو دوست داشتی و ولش کردی و رفت، بدون اون از اولش مال تو نبودش

      ولی اگه ولش کردی و برگشت ، بدون اون مال توِ !!!!!!!!

· 

     با سرانگشت پشیمانی خود روی آن شیشه ی مات از سرما می نویسم  : مردمان امروز

     دل سنگی دارند، بی سبب می بندی دل خود را بر سنگ !!!!!!!!!!!

·  

    غروب عاشقی رنگش طلایست / وگرچه آخرش مرگ و جدایست       

    / وصیت می کنم وقتی که مردم / مرا در شهر عشق خاکم سپردن

      / بجای سنگ مرمر بر مزارم /درخت بید مجنونی بکارند ..........

·    

    عشق چیست؟ با یک نگاه آغاز می شود، با یک لبخند شکل می گیرد

    با یک بوسه شیرین می شود و با هزاران اشک پایان می یابد.......... !!!

· 

     دعا مي كنم كه هيچ گاه چشم هاي كهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشك نبينم و تو برايم

   دعا كن كه ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد.دعا مي كنم كه لبانت را فقط در

     غنچه هاي لبخند ببينم و تو برايم دعا كن كه هرگز بي تو نخندم.دعا مي كنم كه

     دستانت كه وسعت آسمان و پاكي دريا و بوي بهار را دارد هميشه از حرارت عشق گرم باشد و

    تو برايم دعا كن دستهايم را هيچ گاه در دستي جز دست تو گره نزنم من براي تو دعا مي كنم كه

     گل هاي وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشود .............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:5  توسط سیمین  | 

آخ که من بغضم می گیره وقتی می خوام از تو بگم وقتی با خاطره هایت با دلم خلوت می گیرم وقتی که میگه که هنوزم عاشقه آخ من می سوزم توی این روزای تلخم غیر دل هیچکی ندارم کاشکی هرگز من نبودم بخوام این روز و ببینم دل من عاشقه اما من از عشق می گریزم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:1  توسط سیمین  | 

    چه تاریک و دلگیرم در این شبهای بعد از تو

                                 

                                به زخمی خو گرفتم زخم ناپیدای بعد از تو

 

                  منم با یک سبد آواز همراهی تو شدم

 

                             و من حالا به فکرم فکر یک تنهایی بعد از تو

 

                  و شعرم شاخه ی تنگ قفس های من من شد

 

                                 غزل این یار دیرینه که شد آوای بعد از تو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:5  توسط سیمین  | 

   شکست   

                       

         

                           آره من سخته برام                 بگم از تو می گذرم       

 

                      با این همه خوبی تو هم           گذاشتی تنها بمونم

 

                بغض صدامو شنیدی         اما نگفتی می مونی

 

           گفتی بهونه ها دارم         واسه گذشتن ازدلت

 

    گفتم اگه بری دلم         بی تو می میره عزیزم

 

                             گفتی که چاره ندارم             باید بزاری من برم

 

                      گفتم برو ای نازنین             تو خوابمم نیا همین

 

                 رفتی و فردا اومدی           گفنی دلم تنگه برات

 

            گفتم برو دروغ نگو          گوشم پر از دروغات

 

      گفتم برو عذاب نده   دلم یه روز شکست به پات

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:4  توسط سیمین  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:4  توسط سیمین  | 

 خدایا

 

         تو همان نوری که در بی کس ترین بی کسی هایم وجودت را باوراندی

 

        و قطره قطره امید را در جام وجودم چکاندی تا جام وجودم تبدیل به دریایی

     

        از نورو روشنایی شود.

 

       .خدای من فقط به امید توست که انفاس تنگ و غم آلود وجودم توانی واسه

       

        رها  شدن دارد.

 

        و فقط به امید توست که لحظه لحظه پوچی را تحمل می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:3  توسط سیمین  | 

تمام این ترانه هام بهانه اند بهانه اند.

 

         حکایت عشق منو رویای نیمه کاره اند.

 

                           حکایت بغض و غم و اشک های شبانه اند.

 

                                               حکایت ضجه ی دل التماس عاشقانه اند.

 

 

 

 

 

حکایت غرق منه توی یه مرداب خیال.

 

         حکایت غرق یه عشق مثل آب و یه پر و پوشا ل.

 

                           حکایت عشق منه که بود روزی تو آغوشش.

 

                                          حکایت عشقی که شد امروز دیگه فراموشش.

                                                             

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:3  توسط سیمین  | 

وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من

                          

                   اشکای چشامو ببین که می ریزه به پای تو

                       

                                        بازم که بیقرارمو دلواپس نگاه تو

                                                

                                            تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

 

اگه شدم عاشق تو نزارکه بی تاب بمونم

                       

           لالایی شبهام تویی نزار که بی خواب بمونم

 

                        دارم برات شعر می نویسم شاید به یادم بمونی

                                  

                                 فقط یه چیز ازت می خوام همیشه عاشقم بمونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 14:2  توسط سیمین  |